تاج السلطنه
13
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
مىنويسم ؛ و بعد ، شرحى از اتاق بازى خود و اشيايى كه اسباب اشتغال طفوليت من بود . اين دخترها تمام بيسواد و بىادب ؛ صحبتهاى آنها خيلى ساده و بازارى . صورتا يكى دو تا از آنها مطبوع . يكى از آنها سفيد با موهاى طلايى و چشمهاى آسمانى رنگ ؛ هميشه متفكر و محزون ؛ خيلى بردبار و حليم ؛ خيلى موذى و تفتيشكننده . و اغلب ، اين دختر غمناك مشغول آوازهخوانى و نغمهسرايى بود . يكى از آنها سبزه با موهاى سياه انبوه ، چشمهايى درشت و قدرى تابدار . خيلى پر حرف و سبك ؛ رقاص قابلى و مضحكهى عجيبى . تمام ساعات عمر مشغول اختراع حرف خندهدارى يا حركت لغوى . و اغلب ، به قدرى آشوب كرده مىخنديد ، كه اسباب تغير ددهجان و مورد ملامت و لعن واقع مىشد . ساير همبازىها همين قسمها ، مختلف و متفاوت بودند . ولى ، هيچ يك قابل معاشرت يك دختر جوانى نبوده ؛ بلكه ، دورى از اين قسم معاشرين ضرورى بود . اسباب بازى از هر قبيل ، هر قسم ، متعدد براى من فراهم بود . ليكن ، عشق غريبى به موزيك داشتم . [ 11 ] و خيلى دوست داشتم تمام بازى من با پيانو و ارگ باشد . تمام روز را مشغول بازى ، و عصرها را حسب المعمول به حضور اعليحضرت تاجدار پدر بزرگوار خود مىرفتم . و اغلب ، مورد تحسين و تمجيد واقع مىشدم و به من نوازش مىكردند و هميشه به من مرحمت مىنمود . يك پول طلايى از جيب خود بيرون مىآورد ، و مكررا مىفرمود : « اين دختر خوشگل است و شبيه به شاهزادههاى فتحعلى شاهى است ! » من به قدرى از پدرم مىترسيدم كه هروقت چشمم به او مىافتاد ، بىاختيار گريه مىكردم ؛ و هرقدر به من نوازش مىكرد ، تسلى پيدا نمىكردم . چون من هيچ مردى را غير از پدرم نمىديدم ، در نظرم اين شخص فوق العاده و قابل ترس مىآمد . و هميشه آن پولى كه از پدرم مىگرفتم ، با كمال ذوق و شعف براى ددهجان برده ، با اقسام نوازشها به او مىدادم . و ددهجان هم مرا بوسيده ، وعده مىكرد كه يك اسباب بازى جديد براى من ابتياع نمايد . حال ، لازم شد شرحى از ترتيب حرمسراى پدرم و عادات [ و ] اخلاق آنها به شما بنويسم . البته ، به من در موقع مطالعهى اين تكه خواهيد خنديد . زيرا كه شما مرا عالم مىدانيد ، نه دكتر در علم همه چيز . و به اينكه من در اينجا مجبورا مهندسى مىكنم ، به نظر تعجب خواهيد نگريست . اما معلم من ! شما خوب بايد دانسته باشيد كه شاگرد شما ، اطلاعاتش از اينها خيلى زيادتر است . اين سراى ، واقع شده بود در ميان شهر كه با يك حدودى محدود و او را « ارك » مىناميدند . حياط خيلى بزرگ و وسيعى و به فرم صد سال پيش ساخته شده بود . اين عمارت مذكور ، تمام اطراف او ، شرق و غرب ، جنوب و شمالش ساخته شده بود از اتاقهاى متصل به هم . و تمام دور اين حياط دو مرتبه بود . در وسط اين حياط ، عمارتى بود سه مرتبه كه از حياط مغروض شده بود با يك نردهى آهنين آبى رنگ . در حقيقت ، يك كلاه فرنگى قشنگى بود و به انواع اقسام زينت داده شده ، به مد امروزه . و اين عمارت را « خوابگاه » مىناميدند و مخصوص پدرم بود . و اين عمارت سپرده شده بود به